تبليغاتX
پسر شمال

پسر شمال

من فرزند شهر بارانم

 به راستي من کي ام..پسری از شهر کوچک باران (رشت).. بزرگ شده در دستان پدر و مادر..يک طلوع سبز در امواج احساس.. شميم گلبرگي در بامداد خمار.. 

دنيایم را ستارگان افق تسخير کرده اند..من يک خيالم با ذهن و جسم! يک آگاهي مزمن..

من آني نيستم که شما مي بينيد يا ميشنويد..من يک توصيف بی کلامم.. هم خوبم و هم بد.. پر از التهاب..درگير تنسيف غمناک اين دنيا...

من فقط من نيستم.. دنيا ريشه در من دارد! اشتباه نکنيد..دنياي من با شما يکي نيست..من شازده کوچولو خودم هستم با يه گل سرخ..منتظر نيستم..من خود شرح يک انتظارم و اکنون در درک واقعي این لحظه غرقم..

من یک خیال در ذهنتان خواهم بود..به سراغم نیاید..من یک رویای دست نیافتنی هستم..فراسوی این دنیا..من  فقط به شوق خدا زنده ام..

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 20:36  توسط شهرام  | 

شبي كه بارون ميومد . . .




یه موقع هایی هست که به خودت می گی : الان می خوام بنویسم.هوا بارونیه.صدای باد و بارون قاطی شده با صدای یه خواننده عرب که شعر زیبایی می خونه با این مضمون که :

منتظرتم.خیلی وقته! با تو روزهایی دیدم که به عمرم ندیده بودم.تو دنیا رو برام با آرامش کردی.دیگه انگار هیچ چیز برای دونستنم نمونده.دیگه از هیچی نمی ترسم.منتظرت بودم و دنبالت می گشتم!

دم در اتاق رو که نگاه می کنم می بینم که بارون خیلی شدیدتر ازین حرفهاست.اینجور که پیش می ره اتاق خیس خیس می شه!!!وقتی هوا بارونیه نمی دونم چرا یهو تلپی می افتم توی حوض خاطره هام!!؟

اولین قصه قصه ما بود آخرین قصه از یاد نرفتنی هم قصه ما بود!

همین...!!!!!!

عاشق شدم و اون عاشق بود.گذشت روزای ما!

نمی دونم بارون کدوم روز نحس خزونی بود که دل تورو شست؟؟؟؟؟

فقط می دونم من اینجا

بی تو

خیلی تنهام!

دلگیرم!

من بارونیم!

بارونی!!!! 


بقول سياوش قميشي كه عشقه صداشو . . .


تو بارون که رفتی
شبم زیر و رو شد
یه بغض شکسته
رفیق گلوم شد
تو بارون که رفتی
دل باغچه پژمرد
تمام وجودم
توی آینه خط خورد
هنوز وقتی بارون
تو کوچه می باره
دلم غصه داره
دلم بی قراره
نه شب عاشقانه است
نه رویا قشنگه
دلم بی تو خونه
دلم بی تو تنگه

یه شب زیر بارون
که چشمم به راهه
می بینم که کوچه
پر نور ماهه
تو ماه منی که
تو بارون رسیدی
امید منی تو
شب نا امیدی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 8:9  توسط شهرام  | 

گلها خیانت نمی کنند . . .

     شب شد خورشید رفت.آفتابگردان به دنبال خورشید می گشت،

                                                                                  ناگهان

               یک ستاره از آسمان چشمک زد،افتابگردان سرش را پایین انداخت

                                                                                  و گفت

                                       گلها هرگز خیانت نمی کنند . . .
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 11:10  توسط شهرام  | 

زیر باران هم رفتم ولی...

سهراب گفتی:چشمها را باید شست......شستم ولی !......... گفتی: جور دیگر باید دید.......دیدم ولی !.............. گفتی زیر باران باید رفت........رفتم ولی !............. او نه چشمهای خیس و شسته ام را..نه نگاه دیگرم را...هیچ کدام را ندید !!!! فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت: " دیوانه باران ندیده
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 19:38  توسط شهرام  | 

سیگار یا شمع . . .

ای کاش سیگار باشم و

لوتیان دودم کنند

نه این که شمع باشم و

 دختران فوتم کنند

سیگار یا شمع مسئله این است؟


+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 11:9  توسط شهرام  | 


مي خواهم عقده گشايي كنم

لبانت را ببوسم

و دست در انبار موهايت كنم

و حال كه در آغوشم هستي

مستانه جان دهم


آري عزيزك ذهن من

اهالي دنيا هيچ نمي فهمند !

از خط خطي هاي عاشقانه ي ذهنم !


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 14:0  توسط شهرام 

دوستت دارم


خیلی سخته 

که کنارت بشینم

دل به سایه سار چشمات بسپارم

با تو خونگی باشم 

اما نشه ...!

بتونم بهت بگم...

دوست دارم !

عاشقتم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 13:4  توسط شهرام  | 

برای اونیکه دل شکسته .....

برای اونیکه دل شکسته .....

تورابه دادگاه خواهندکشید ...
شاید به حبس ابد محکوم شوی .
جزییات جنایتت مشخص نیست اما اثر انگشتت رابرروی قلبی شکسته یافته اند !



امتحانات دانشگاه یکمی فشار آورده..ولی میخوام مثل همیشه از این به بعد پشت سر هم هر روز حرف دلم رو آپ کنم . . .


راستی یه دوست خیلی خوب..یه ابجی گل به جمع دوستام اضافه شد..

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 18:24  توسط شهرام  | 

خاطراتم را پس بدهید . . .

بوبن چه زیبا گفته:

دنبال کودکی ام می گردم. دنبال آن تابستان های طولانی و هیاهوی درهم بازار که همچون صدای امواج دریا سحرانگیز بود. آن روزها، شادمان پروانه ها را دنبال می کردم. کودکیم کجاست؟…

هرگز در نگاه کودکان هیچ دروغی نیست. به همین دلیل است که نمی توانیم به چشمان شان نگاه کنیم.

من از تبار کودکانم. من از زندگی، جز تماشای ابرها و گنجشک ها چیزی نمی خواهم…”

.

.

.


من هم به دنبال کودکی ام می گردم…

به دنبال آن کفش های نوی عید که هر روز در خانه با اشتیاق می پوشیدمشان.

به دنبال آن جوجه های کوچک رنگی که بعد از مدرسه در حیاط با آنها بازی می کردم!

به دنبال توپ قرمزی که در کوچه دنبالش می دویدم.

به دنبال هفت سنگ و لِی لِی!

به دنبال خنده های از عمق وجود.

به دنبال دنیایی شادتر.

به دنبال “من”…

.

.

.

پ.ن. دیروز که اتاقم رو مرتب می کردم، چشم ام خورد به این عکس ها… دلم گرفت… برگشتم به عقب… به  سال های پیش… به رویاها و آرزوها … برگشتم به اتفاقاتی که هرگز فکر نمی کردم روزی برای من پیش بیاد … خوب یا بد… برگشتم به عقب … فلاش بک … سیاه و سفید…

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 19:17  توسط شهرام  | 

...

و گاهی دنبال کسی می گردی که بشود با او دو کلمه حرف زد و درد دل کرد، بشود از غم ها و شادی ها گفت، از بدی ها و خوبی ها گفت، از امیدواری و نا امیدی … خلاصه هر چه دل تنگ آدم می خواهد بگوید و او گوش کند و بفهمد و التیام باشد؛ او بفهمد که چه می گویی و تو لازم نباشد دائم توضیح بدهی یا داستان ببافی یا استعاره بکار ببری….. کسی که در جوابت نگوید :”والا چی بگم؟؟!!!” … کسی که بداند کدام کلمه آرام ات می کند و کدام لبخند دل گرمت. کسی که حرفهایش معجزه کند و صدایش جادو باشد، کسی که برایش مهم باشی و برایت مهم باشد…

ولی خوب که نگاه می کنی … هیچکس نیست … مطلقاً هیچکس!….. و شاید نویسندگان بزرگ از همین رنج می بردند که  به کاغذ و قلم پناه می آوردند ( و ما هم به کیبرد و مانیتور!!)

پ.ن. وقتی آدم سنگ صبورِ همه باشه، توقع اش از “یک گوش شنوا” خیلی بیشتر می شه….!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 19:36  توسط شهرام  |